|
قصه سر خط
|
در ورطه ی خوبان جهان رسم سگان بود
هر کس به کسی نان دهد و نان به کسی جان
ما جان نه طلب داشته زین قوم نه یک نان
آنجا ببرم جان خودم را که از این قوم رها شو
از قوم نفهمیده ی نادان صفتان خوب سوا شو
زین بی خردان عقب افتاده ی کج فهم
ماندند به گل،واهمه دارد شه بی رحم
از شه چه بگویم که همه ناز و ادا بود
این جمله ی اطفار از او دیده هوا بود
گه رستم دستان شود و گه پی ناز است
آن بی خرد نامی ما شعبده باز است
از برکت این شاه جهان،نامی دوران
فقر و ستم و فاجعه رخ داده در ایران
آنکس که در این قائله در فکر ستم بود
با ملت آگاه پی دوری هم بود
او آمد و بر پیکر ویرانی ما باز خروشید
سر تا سر این ملک به تنگ آمد و جوشید
یک شعله در این گوشه و صد شعله در آن گوش
هر گوشه جهان بود و جهان گشته فراموش
از پیر و جوان چون همگی قصه ی انگشت
انگشت به انگشت همه باهم شده یک مشت
ناگه ستم و کشته و فریاد ز بیداد
زین مدعیان بشریت تو ببین فاجعه رخ داد
یک گوشه تن خسته ی افتاده ی مجروح
یک گوشه ی دیگر تن بی پیکر و بی روح
خوبان همه خوب اند و در این معرکه ی ناب
مردم همه بیدار و شه قصه ی ما خواب
و غزل گفت هر آنکس که تو را ناز کشید
از قضا چهره تو در شب پرواز کشید
من غزلخوان دو چشمت شده ام باور من
چشم در چشم تو آیینه منم ساغر من
باز از جانب بالا خبر آمد چو ندا
گفت دل چهره مپوشان که رسید از بر ما
آنکه می جست دلت در همه آفاق محال
آنکه گم بود ز تو چهره ی او این همه سال
و ندا آمد و بگشود در خانه ی دل
و جهان ناظر ما بود به افسانه ی دل
یکی را کشته اند از هیچ بر هیچ یکی هم درد دارد درد دل پیچ
یکی اندر میان بدتر از بد و آن یک می شود بالاتر از صد
یکی گرگی درون گله حیوان چه آسان می کند بازی انسان
یکی خورشید عمرش سر رسیده یکی سر بر غم و ماتم کشیده
کمی آن ورتر از های و من و هوی در آن اوضاع نامفهوم هم سوی
گلی اندر میان خار و خاشاک درون بیم و ترس و وحشت خاک
شکوفا می شود با ناز و حیرت تماشا می کند با حال عبرت
و این یعنی جهان معنای بودن نشستن،رفتن و ماندن،سرودن
نوای آدمی اینجا فدای راه شیطان است
به شور و شر این دنیا نمی خندم که می خندد
سراسر،قصه ی ما را شبیه قلعه حیوان است
یکی اینجا شبیه خر یکی همتای گوساله
یکی خوک و یکی سگ بود و اینجا سوگ انسان است
ز نا چاری نمی دانم کدامین راه بر گیرم
به سمت راه شیطانی و یا راهی که پنهان است؟
هواخواهی مکن از من که من طوفان صحرا را
بدیدم راه می رفت از همان راهی که ویران است
دچار آتشی در جان خراب و خسته و نالان
به حال گریه می گفتم که اینجا ملک ایران است
مکن گریه که افسانه نوایت عالمی دارد
خریدار تو ام اما ببین انسان چه ارزان است!
دیروز را چو امروز گویی حرام کردم
دیوار پشت دیوار صبحی که شام کردم
شوق تو هست با من ،دیدار با بهانه
رویا که باورم شد قصد کلام کردم
آمد دو چشم مستت بر ذهن من دوباره
ناگاه و بی اراده بر تو سلام کردم
با دیده ی مه آلود،به چهره ای هراسان
تا شد به باور من چشمی به جام کردم
گفتم که چشم هایت راز مرا نفهمید
خندید چشم هایت وقتی تمام کردم
لبخند،طرح گریه خاموش شو فسانه
رویا به کام دنیا،خود را چه رام کردم!

خود به چشم آرزومندم تو را دیدم ز شور
خنده ی مستانه ای با های و هوی یک حضور
من تو را در آرزوهایم میان جست و جو
در شب تنهایی خود دیده ام از جنس نور
شاعر شعرم شدی شور دگر دادی به من
کهربای قلب من دل می برد از راه دور
پا به پای این تصور خنده ها و گریه ام
شوق دل دادن به یک رویا و تصویری صبور
من تو را با چشم جان دیدم ولی از چشم دل
ناگهان دیدم که کردی از من تنها عبور
با لب بسته سخن گفتم ز سوز عاشقی
زیر پا کردم این دیوار بی جا از غرور
آنکه من جان می دهم در پیش پای چشم او
مریم زیبای من بود و نگاهش چون بلور.
سال امید و دلخوشی فال من و فال تو باد
در ساعت خوب زمین در لحظه های واپسین
رسم بزرگ عاشقی حال من و حال تو باد.
سر دیوار زمان
پر خود را بکشید
مرغ حق بود که می گفت به من
پای در بستر خاموش زمین
ته ارابه ی متروک زمان
جسدم می خندد...
و خیالی که چو تصویر گذشت
آه
در آینه جز صورت من هیچ نبود
چون نگاهی خاموش
چشم من پشت سر ثانیه ها می گرید
و سر انجام سکوت
بر نمی تابم اگر خار کنی خار شوم
زیر پاله شوم و باز به تکرار شوم
ثمری نیست ندارد اگر این کار کنی
به چه فهمی به چه جرمی دل ما خار کنی
به کدامین هنر بی هنرت ناز کنی
تو شبیخون بزنی بر خود و پرواز کنی
نه دگر هیچ نبینی اثر از من همه جا
نه دگر من شوم آن من که شده خار شما
برو آنجا که گدایی تو را پاس نهند
صورت و سیرت خود را بدهی خاص دهند
به تو از صورت و از چشم دگر می نگرند
برو آنجا که تو را پای به سر می نخرند
تو که هستی که مرا برده ی خود پنداری
تو خود از پستی خود پست ترین پنداری
فقر فرهنگ در این شهر تو موجی ست عجیب
همه در سیر صعود اند و تو در سیر نشیب.
در خيالات خودم من بودم و آن دست تو
مي گرفتي دست من را مي نوشتي عشق من
مي زدي خط دفترم را من در اين بن بست تو
طرح اول طرح آخر صفحه ي ناب دو چشم
جست و جو مي کردمت در صفحه ي پيوست تو
مي نوشتم مي سرودم تا ابد تا روز مرگ
هستي من هست اگر از هستي و از هست تو
بارها در خود شکستم تا بگويم بر تو من
اين منم عاشق ترين ديوانه ي يکدست تو.